اس ام اس جوک هرچی دلم بخواد
اس ام اس جوک هرچی دلم بخواد
سلام سلام سلام . امروز ميخوام داستان دانشمندي را براتون بنويسم که آزمايش عجيب و جالبي انجام داد . اسم داستان را بگذاريد ديوار شيشه اي : يک روز يک دانشمندي يک آکواريوم شيشه اي ساخت و آنرا با ديوار شيشه اي به دوقسمت تقسيم کرد .داخل يک قسمت آکواريوم يک ماهي بزرگ انداخت و درقسمت ديگر آن يک ماهي کوچک که اين ماهي غذاي مورد علاقه ماهي بزرگ بود .گوشت اين ماهي کوچک تنها غذاي ماهي بزرگ بود و دانشمند هم هيچ غذائي به ماهي بزرگ نميداد بخورد . ماهي بزرگ براي خوردن ماهي کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد اما هر بار به ديوار نامرئي شيشه اي برخورد کرد همون ديوار شيشه اي که او را از غذاي مورد علاقه اش جدا ميکرد . بالاخره بعد از مدتي تلاش و حمله از گرفتن ماهي کوچک منصرف شد .او باورکرده بود که رفتن به آن طرف آکواريوم و خوردن ماهي کوچک کار غير ممکني است . بعد از مدتي دانشمند شيشه وسط آکواريوم را بر داشت و راه ماهي بزرگ را باز کرد اما ماهي بزرگ هرگز به سمت ماهي کوچک حمله نکرد و هرگز قدم به سمت ديگر آکواريوم نگذاشت . ميدانيد چرا ؟ ديوار شيشه اي ديگر وجود نداشت اما ماهي بزرگ در ذهنش يک ديوار شيشه اي ساخته بود .ديواري که شکستنش از هر ديوار واقعي سخت تر بود . آن ديوار باور خودش بود . باورش به محدوديت .باورش به وجود ديوار . باورش به ناتواني .... اگر خوب در اعتقاداتمان جستجو کنيم تعداد زيادي ديوار شيشه اي پيدا ميکنيم که نتيجه مشاهدات و تجربيات ما هستند و خيلي از آنها هم وجود خارجي ندارند و فقط در ذهن ما وجود دارند . ببين چند تا از اين ديوارهاي شيشه اي را ميتواني درخودت پيدا کني ؟ ببين ميتواني اين ديوارها را بشکني و از مشکلات براي خودت شکلات بسازي ؟ تلاش کن موفق خواهي شد . سر بلند باشيد . Θ روشنگـــــــر Θ زمانی که دنیا چو افسانــه بـــود+++++زعلم وزدیــن دور بـی گانـه بـــود نـه علم وهنـر بـود ونـه عـالمــی+++++ضعیفـان گرفتـــارهـــر ظالمـــــی جهــان گشتــه بــرمــرد زرنــگ+++++شده عـرصه بر مردم ساده تـنـــگ بـه امـر خــدای جهــتان آفــریــــن+++++زراتـشـت پیــغمبـــرپــــاك دیــــن بـــه خــــوردادروزومه فروردیـن+++++ببــــاریـــد بــاران گل بــر زمیــن ظهورش چنان روشنی برفروخت+++++که نسل جهولت زدنیا به ســوخت بیــامــوخت بــر مردمان کار نیک+++++بــه انـــدیشه گفتاروکردار نیـــک جـــوان بــه آمـــوزش علــم ودیـــن+++++سخـــــن شــــایستـــه وراستــیـــن همــه مـــردمـــان دانـــش آمـــوختند+++++چـــــراغ دل از نـو بـر افروختند چو ایرانیــان شاد وخنــــدان شدنــــد+++++پـــرستنــــده ء پـاک یزدان شدند درودم بـــه زرتـشــت اســـــپـنـتمــان+++++کــه نــامـش بـود زنده وجاودان */*منبع: هفته نامه اَمـرداد*/*به تاریخ رام ایزدوخورداد3746زرتشتی*/*یکشنبه 19خرداد۱۳۸۷خورشیدی*/* گنجشک کوچولووشکایت از خدا سلام سلام سلام امروز يک داستان کوتاه خيلي خيلي عبرت آموز براتون دارم . اميدوارم سودمندتان باشد . اسم داستان گنجشک کوچولو : گنجشک کوچولو به خدا گفت : لانه کوچکي داشتم که آرامگاه خستگيها و سر پناه بي کسي ام بود طوفان تو آنرا از من گرفت . کجاي دنياي تورا گرفته بودم ؟ خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . تو خواب بودي . باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمين مار پر گشودي . چه بسيار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته اي . خوب بيائيم و از کوچکترين دشواري از زمين و زمان نناليم و هر پيش آمدي را حاوي حکمتي بدانيم . اينهم يکي از راههاي ساختن شکلات از مشکلات است . حق نگهدارتون


